جنگیدن رو کنار گذاشتم؛ به شکل کامل. یا حداقل این چیزیه که دارم به خودم تلقین می‌کنم و انتخاب کردم باورش کنم. اما متاسفانه هنوز هم باید برای مطمئن شدن ازش کمی صبر کرد. کی میدونه؟ شاید مامان تونست یه شب دیگه من رو جلوی خودش بنشونه، حرف بزنه، گریه کنه و با التماس کردن‌هاش مجبورم کنه برای نجات دادن زندگیم کاری بکنم. شاید هم از دستم در بره و یک روز قبل از طلوع آفتاب به جای من دختر بچه‌ای که آجوشی با عشقش بزرگ کرده بود از خواب بیدار بشه، برام رویا ببافه، زیر لب غر غر کنه، هر چیز خوب یا بدی که دوست دارم فراموش کنم رو یادم بندازه و آخرسر با یه لبخند بزرگ روی لب‌هام و پروانه‌های آبی توی سر و سینه‌ام من رو تبدیل به موجود خوش‌خیال و احمقی کنه که کارهایی که نباید رو انجام میده. و هر چند نمی‌تونم از دست مامان فرار کنم و توی صورت اون بچه سیلی بزنم؛ ولی می‌تونم اینجا پشت دیوارها قایم بشم، فرار کنم، نبینم و نشنوم، کل شب رو بیدار بمونم و درنهایت برای نشدن هر ایده‌ی دیوونه‌واری که به سرم میزنه هزاران دلیل عاقلانه بیارم. اهمیتی هم نداره اگه نجنگیدن به معنی "نرسیدن به هیچ‌چیز" یا "از دست دادن همه‌چیز" باشه؛ پذیرفتم که قدرت رسیدن و اختیار نگه داشتن در من نیست. و راستش به قدری خسته‌ام که ترجیح می‌دم فقط یه گوشه بشینم و دعا کنم زندانی که اسیرش شدم تا ابد باقی بمونه. اینطور حداقل کمتر زخمی‌ می‌شم و روزهای ساده‌تری خواهم داشت.