نود و دو -

جنگیدن رو کنار گذاشتم؛ به شکل کامل. یا حداقل این چیزیه که دارم به خودم تلقین می‌کنم و انتخاب کردم باورش کنم. اما متاسفانه هنوز هم باید برای مطمئن شدن ازش کمی صبر کرد. کی میدونه؟ شاید مامان تونست یه شب دیگه من رو جلوی خودش بنشونه، حرف بزنه، گریه کنه و با التماس کردن‌هاش مجبورم کنه برای نجات دادن زندگیم کاری بکنم. شاید هم از دستم در بره و یک روز قبل از طلوع آفتاب به جای من دختر بچه‌ای که آجوشی با عشقش بزرگ کرده بود از خواب بیدار بشه، برام رویا ببافه، زیر لب غر غر کنه، هر چیز خوب یا بدی که دوست دارم فراموش کنم رو یادم بندازه و آخرسر با یه لبخند بزرگ روی لب‌هام و پروانه‌های آبی توی سر و سینه‌ام من رو تبدیل به موجود خوش‌خیال و احمقی کنه که کارهایی که نباید رو انجام میده. و هر چند نمی‌تونم از دست مامان فرار کنم و توی صورت اون بچه سیلی بزنم؛ ولی می‌تونم اینجا پشت دیوارها قایم بشم، فرار کنم، نبینم و نشنوم، کل شب رو بیدار بمونم و درنهایت برای نشدن هر ایده‌ی دیوونه‌واری که به سرم میزنه هزاران دلیل عاقلانه بیارم. اهمیتی هم نداره اگه نجنگیدن به معنی "نرسیدن به هیچ‌چیز" یا "از دست دادن همه‌چیز" باشه؛ پذیرفتم که قدرت رسیدن و اختیار نگه داشتن در من نیست. و راستش به قدری خسته‌ام که ترجیح می‌دم فقط یه گوشه بشینم و دعا کنم زندانی که اسیرش شدم تا ابد باقی بمونه. اینطور حداقل کمتر زخمی‌ می‌شم و روزهای ساده‌تری خواهم داشت.  

  • نظرات [ ۵ ]
    • ؛؛ حانیه
    • چهارشنبه ۹ بهمن ۰۴

    نود و یک -

    فکر کنم بالاخره راهی پیدا کردم که بتونم باهاش وبلاگ‌نویسی رو از سر بگیرم؛ بدون اینکه پست مقدمه‌ی مربوط بهش تبدیل به نوشته‌ای طولانی و منتشرنشدنی بشه، برای مدت‌ زیادی توی حالت پیش‌نویس بمونه و انقدر خاک بخوره که معنا از تار و پود کلمه‌هاش بیرون بریزه.

    راستش همه‌چیز به طرز غیر منتظره‌ای از پائیز امسال و با عوض کردن تلفن همراهم شروع شد. توی گوشی جدید، برعکس قبلی میشد از بخش نوت‌ها استفاده کرد که از بهترین ویژگی‌هاش بود. به حانیه‌ای که سال‌ها سعی کرده بود با چنگ زدن به دفترها و دفترچه‌های مختلف، وبلاگ‌های بدون دنبال کننده، اپلیکیشن‌هایی برای یادداشت‌برداری، چنل‌های متعدد تلگرام، خرده کاغذهای جورواجور، ورد یا حتی حاشیه‌نویسی توی کتاب‌ها واسه‌ی خودش محیط مناسبی برای نوشتن پیدا کنه دقیقا همون چیزی داده شد که همیشه می‌خواست. حالا تنها کافیه دستم رو روی آیکون مربعی شکل گوشه‌ی صفحه بزنم, برای صفحه‌ی کرم‌رنگ باز شده یه عنوان انتخاب کنم و بعد بدون هیچ محدودیتی توی تعداد کلمات فقط بنویسم. مهم هم نیست موضوع چی باشه؛ لبخندهای روز، دردی که توی اون لحظه داره قلبم رو به آتیش می‌کشه، سناریوی فیکشنی که احتمالا هیچوقت منتشر نمی‌شه، یه یادداشت برای آجوشی، چیزی درونی که شرح دادنش مقدار زیادی زمان و لغت صرف می‌کنه یا جمله‌‌هایی کوتاه که حس می‌کنم جالب به نظر میان؛ همه‌شون خیلی ساده از ذهنم بیرون میان، طوری که میخوام با واژه‌ها جاری می‌شن و بعد کنار هم قرار می‌گیرن.

    الان بعد از چهار ماه یه آرشیو بزرگ از نوشته‌های مختلفی به دست آوردم که بخش عمده‌ای‌شون دارن در انتظار پاک‌نویس شدن یا فرصتی دوباره برای از نو نوشته شدن می‌سوزن. بین پست‌های‌ پیش‌نویس شده‌‌ی وبلاگ هم نوشته‌های نیمه‌کاره‌‌ی‌ زیادی هست که میشه ادامه‌شون‌ داد؛ مثل چندتا چالش‌ نویسندگی‌ و موضوعاتی که زمانی میخواستم درموردشون صحبت کنم. و هنوز هم پر شده‌‌ام‌ از بی‌نهایت کلمه‌ای‌ که توی خودم ریشه دارن و دوست دارم بتونم‌‌ به بهترین شکل ممکن بنویسم‌شون تا برای حانیه‌ی آینده‌ تصویر شفافی از اتفاقات اطرافم، افکارم، احساساتم و هر چیز دیگه‌ای که درونم وجود داشت به جا بذارم. و چه جایی بهتر از اینجا برای ثبت کردن‌ و نگه‌ داشتن‌؟ بین همه‌ی روش‌هایی که توی این سال‌ها امتحان کردم جایی بهتر از پنل سفید رنگ بیان و فضای نیمه مرده‌ی وبلاگ نویسی نمیشناسم که بتونه اونی که دنبالش می‌گردم رو بهم بده.

    و میدونم بیشتر جملاتم‌ برای شخصی غیر از خودم ارزشمند و دارای معنا نخواهند بود. تقریبا تمام آدم‌هایی که اینجا دیدم‌شون نویسنده‌های خیلی خوبی بودن، نسبت به من زندگی‌های روشن‌تر و شیرین‌تری رو می‌گذروندن، حرف‌های جالبی برای زدن توی دست و بال‌شون بود و به مراتب ویژگی‌های شخصیتی‌ای بهتر از ویژگی‌های شخصیتی من داشتن. پس واضحه که چرا محتوایی که توی این وبلاگ منتشر می‌‌شه شباهتی به پست‌های معمول و مورد انتظار بقیه نداره. نوشته‌هایی غالبا غیر قابل درک و جزئیاتی از روزهای موجودی با کیلومترها فاصله مطالبی نیستن که فردی علاقه به خوندن‌شون داشته باشه. ولی انجامش میدم چون برای نوشتن دلیلی جز خودم ندارم و حانیه‌ تنها دنبال کننده‌ی این صفحه‌ست که سعی می‌کنم راضی نگه‌اش دارم.

    اندازه‌ی‌ گذشته هم کار سختی نیست. توی این مدت با کلمه‌ها‌ بازی کردن واسه‌ام بی‌اندازه راحت‌تر، روون‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از قبل شده. هر چند هنوز حس نمی‌کنم باعث شده باشه خودم رو فردی که قلم خوبی داره ببینم؛ و به احتمال زیاد هیچوقت هم نخواهم دید. اما اخیرا متوجه شدم در کنار بالا بودن تعداد افرادی که استعداد و مهارتی بیشتر از من دارن و میزان اختلافی که با هم داریم، آدم‌هایی‌ هم وجود دارن که صرفا اعتماد به نفس نوشتن رو دارن و من به تنهایی خیلی بهتر از اون‌ها عمل می‌کنم؛ پس فقط باید برای رسیدن به سطح توقعاتی که دارم تلاش کنم، صبور باشم و توی هر شرایطی ادامه بدم.

    راستش رو بخواید تا چند وقت پیش ترجیح می‌دادم برای شروع تا تولد بیست سالگی‌ام صبر کنم؛ ولی با خودم گفتم بعد از مدت‌ها هدفی هست و اشتیاقی، مبارزه‌ای‌ هم وجود نداره که مانعم بشه، پس برای چی خودم سنگ جلوی پاهام بندازم و جلوی انجام دادنش رو بگیرم؟ اینطوری شد که دکمه‌ی‌ "ذخیره و انتشار" رو فشار دادم و این یادداشت همچونان پر عیب و نقص بعد از صدها بار‌ ویرایش رو جلوی چشم‌های شما نگه داشتم.   

    پ.ن: بخاطر قطعی اینترنت اینجا دوباره شلوغ شده که ناراحت‌کننده و در عین حال خوشحال‌کننده‌ست... دلیلی که همه به خاطرش به وبلاگ‌هاشون برگشتن نفرت‌انگیز و تهوع‌آوره؛ اما عادت کرده بودم بین وبلاگ‌های متروک و ارواح به نوشتن ادامه بدم و حالا همه‌چیز شبیه روزهایی شده که حانیه‌ی گذشته، همون اونسوی کوچیک دوره‌ی راهنمایی تجربه‌اش می‌کرد. 

  • نظرات [ ۴ ]
    • ؛؛ حانیه
    • پنجشنبه ۳ بهمن ۰۴

    نود -

    مدت‌هاست از نوشتن برای من فقط چیزی تحت عنوان "بزرگ‌ترین حسرت نوجوونی" باقی مونده و نمی‌تونم دردش رو بیشتر از این تحمل کنم؛ برای همین دوباره اینجام... این وبلاگ تصمیمی بود که دقیقا ۱۵۰۰ روز پیش گرفتم و هنوز هم میخوام پاش بمونم.

  • نظرات [ ۳ ]
    • ؛؛ حانیه
    • دوشنبه ۱ مهر ۰۴
    𝘐 𝘨𝘰𝘵 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘱𝘢𝘪𝘯 𝘴𝘵𝘶𝘤𝘬 𝘪𝘯𝘴𝘪𝘥𝘦 𝘮𝘺 𝘤𝘩𝘦𝘴𝘵 𝘢𝘯𝘥 𝘪𝘵 𝘨𝘦𝘵𝘴 𝘸𝘰𝘳𝘴𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘧𝘶𝘳𝘵𝘩𝘦𝘳 𝘐 𝘨𝘦𝘵